خرید بک لینک

نشکن دلو

چشم انتظاري.....

امروزهم گذشت یه روزدیگه از روزهای بی تو بودن هنوز از این روزای وحشتناک باقی مونده تنهای تنها میون این همه ادم سخته دلم میگیره وقتی بهت فکر میکنم وقتی نگاه میکنموتا فرسنگها پشت پناهی نمیبینم

آخه ديگه هيچ جور طاقت نميارم آخه من كه چيز زيادي از خدا نخواستم بهزم صبر ميكنم من به اين تنهاييها عادت كردم به اميد اون روزي نشسته ام كه توئو در كنارم بازم باورم نميشه در آغوشم لمس كنمد و با تموم وجودم بگم دوستدارم عشقم تنهابودن......خدا جون ما عاشقام هستيم......اينجا به عشق چي ميگن............؟

تنهایی هایتان را پیش فروش نکنید … فصل اش که برسد به قیمت میخرند اینجا جاییست که . . .

عشقبازی نمی کنند با هم . . .

با هم با عشق بازی میکنند به بودن ها, دیر عادت کن و به نبودن ها, زود … آدم ها نبودن را بهتر بلدندچه تجارت ناشیانه ای بود آن همه نازی که من از تو خریدم کاش می اومدی حالم رو بهم بزنی......................الیهام ته نشین شده !

داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست....... پسته و بادام هم مغز دارن...... برای انسان بودن باید شعور داشت باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه» ... خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ ... ... ... ... آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ * * * کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یا..........دباران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد پرسید می خوری یا می بری؟؟؟؟

من گفتم می خورم

چه می دانستم ...... لذت ها را می برند وحسرت ها را می خورندکوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود

بادبادک میساختیم

نمی ترسیدیم باد نباشدخدایا حواست هست ............. صدای هق هق گریه هایم از گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیک تری.........ماندن به پای کسی که عاشقانه دوستش داری قشنگترین اسارت دنیاست....این روز ها خیلی از آدم ها ! به دست هم پیر می شوند نه به پای هم ............آنقدر به مردم اين زمانه بي اعتمادم كه مي ترسم هرگاه از شادي به هوا بـپرم,

زمين را از زير پايم بكشند...!خیلی سخت است هنگامی که مردم فقط وقتی دوستت دارند که شخص دیگری باشی

من نه عاشق بودم......نه آلوده به افکار پلید...... و نه دل داده به گیسوی بلند ...... من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید............آدم ها خسته که نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت.نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت. مورچه دانه را دوباره بردوشش گذاشت و به خدا گفت: " گاهی یادم میرود كه هستی كاش بیشتر نسیم می وزید..!"

نه خدا ، نه شیطان ، نه خودم ! شخصی را پرسیدند : چگونه ای؟ گفت: نه چنانکه خدای تعالی خواهد و نه چنانکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم. گفتند: چگونه؟ گفت: خدای خواهد که عابدی باشم و نیستم، شیطان خواهد کافر باشم و نیستم، خود خواهم که شاد و توانگر باشم و نیستم مورچه دانه را دوباره بردوشش گذاشت و به خدا گفت: " گاهی یادم میرود كه هستی كاش بیشتر نسیم می وزید..!"

نه خدا ، نه شیطان ، نه خودم ! شخصی را پرسیدند : چگونه ای؟ گفت: نه چنانکه خدای تعالی خواهد و نه چنانکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم. گفتند: چگونه؟ گفت: خدای خواهد که عابدی باشم و نیستم، شیطان خواهد کافر باشم و نیستم، خود خواهم که شاد و توانگر باشم و نیستم

می شوند تکیه می زنند حتی............. به دیوار گلی..................بدبختی یعنی یه عمر تلاش کنی شاه بشی اما بعد بفهمی بی بی دلت دلداده ی سربازه

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: دوشنبه 18 دی 1391 ساعت: 10:36

صفحه بندی