دَردِ دِل هایَم تو را آزُردِه خواهد کَرد،
چِهرهِ ات با طَرح لَبخَند هَمیشِه دِلنشین تَر اَست
این روزها پُر است اَز دِلتَنگی ها وَ پَریشانی ها
این روزهاپُراست اَزتَپش های مُداوم قَلبی کِه دارَد اَزپامی اُفتد اِنگار
اِین روزها هَمه اش تَنهایی ست،
هَمه اش بارانی ست، ...
آرِزوها هَمیشِه بــِه اُمید می آیَند وَ بــِه اُمید می میرَند
آرزوها هَمیشِه طَرح کَمرَنگی هَستَند
اَز اُمیدها، اَز اِنتِظارِ شُدن ها
وَ نَویدی هَستَند اَز تـَلاش ها
عَزیزَم می دانی کِه این روزها...
آرزوهای مَن دارَند رَنگ پاییز می گیرَند؟
اُمید هایَم پَرپَر می شوَند
وَ پاهایِ تـَلاشَم بــِه رَفتن سُست می شوَند؟
آیا می دانی کِه اِین روزها
بیش اَز هَر لَحظِه دیگَـری بــِه تو مُحتاجَم؟
بــِه بودَنِت، بــِه گُفتَنِت، بــِه شَنیدَنِت،
بــِه خَندِه ات، بــِه گِریــِه ات، بـــِه عِشق وَرزیدَنِت
بــِه دُعاهایِ فَراموش شُدِه ات حَتی؟ ...
اِین روزها مُشتی اَز خَروار هَمِه روزهاست
اِین روزها نِشانِه ایست کِه باوَر کُنیم بَهار دَر راه اَست
اِین روزها نِشانِه ایست کِه باوَر کُنیم می شَوَد
طَرحی کشید اَز باغی دَر آیَنده
اَما چرا اِین روزها هَمه اش زمستانی ست؟
چِه شُد کِه این روزها هَمه اش کابوسی ست به چَشم خواب ما؟
اِین روزها دِلم گِرفته اَست،
به سان آدَمی که هَمه ی عُمر دَر خواب بوده اَست
هَمه ی جُملِه ها اِنگار مَعنایِ دِیگَری داشتِه اَند...
اِنگار مَعنایِ دِیگَری دارَند
هَمه حَرف ها اِنگار شُعارهای اِنتَخاباتی بودِه اَند...
حالا اِنگار هَمِه اَش قُدرَت طَلَبی ست...
اِین روزها دِلَم می خواهَد بِدانم اِینجا هَم آیا حَق گَرِفتَنی است؟
اِین روزها دِلَم می خواهَد بِدانَم
کُجایِ پَهنایِ نِگاهِت ایستادِه اَم؟
اِین روزها بیشتَر اَز هَر لَحظِه دوستَت دارم
اَما دِلَم می خواهَد بــِدانَم چِرا "دوستَت دارم"ها گُفتَنی نیست؟
دِلَم می خواهَد بــِدانَم اِین سُکوت ها یَعنی چِه؟
دِلَم می خواهَد بــِدانَم اِین روزها چِرا اِین روزهاست؟!

برچسب:
نویسنده: میثم
تاريخ: چهارشنبه
30 اسفند
1391 ساعت: 10:37