به نام تنها نقاش رخ يارم
زبانم لال اگر من دست از عشق تو بردارم
پس از اين سر به دامان كدامين دوست بگذارم؟
تو تنها مرد اين شهري كه با من آشنا هستي
چگونه از خيال با تو بودن دست بردارم؟
تويي عشق و اميد من براي زندگي كردن
چگونه خاطراتت را به ذهن خسته بسپارم؟
به ياد روزهاي سرد پاييزي كه ميگفتي:
از هر چه بدي وبيوفايي هست بيزارم
من اينك با تمام هستي خود جار خواهم زد
هميشه عاشقت هستم
هميشه دوستت دارم
برچسب:
نویسنده: میثم