
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم…
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
بقیه در ادامه مطلب...
برچسب:
نویسنده: میثم