خرید بک لینک


همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم…

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.


بقیه در ادامه مطلب...

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 11 بهمن 1391 ساعت: 8:02

صفحه بندی