آنقدر صبر کردم که صبر از دسته من خسته شد
آنقدر در سکوت خودم تنها ماندم
که حتی سکوت هم صدایش درآمد
خسته شدم صبر و سکوت هم هیچ مرهمی
بر درد من نداشت
و اما لحظه ای که خواستم بگریم
آن زمان بود که فهمیدم اشک با
من قهر کرده است
تا ناگهان درونم به صدا در آ مد
علاج تو فریاد است
فریاد
فریاد
فریاد...
.................................
مدتی ست زیاد حــرف میزنم.... ! امّــا.... « حــرفم » را نمی زنم...
برچسب:
نویسنده: میثم