فلانی...
یک بار بیا غریبه باش,,,,,,,,,,,,,,,,
... که از دست آشنا ها,,,,,,,,,,, قافیه ام در رفت
تنهایی را / شش دنگ به نام من سند زده اند
با آسمانی
که میان قفس / جور یک پرنده را / به دوش میکشید
این اشک ها / مرده سرشان نمی شود
من به آبی / که هیچ وقت / آبی نبود / شک دارم
آنقدر که چشمهایم سر درآوردند
از دریایی / که تَنگِ یک تُنگ زندانی بود...........
جمع هایتان را
از من منها کنید
این پرنده,,,,,,,,
خانه اش را به نیت موزه می سازد . . .
بیا برویم طفلک دل من....
این جا اگر دستهایمان تنگ باشد ,,,,,,
به جزء دیوار ,,,,,,,,,هیچ دلی برایمان تنگ نمیشود......................
بیا بی صدا برویم ,,,,
آنقدر که ناگاه دادشان در بیاید,,,,, هی فلانی کوشی.....؟
...........................................................................................................
تــــــــــو رفــتـــی
برچسب:
نویسنده: میثم