که تا در جام دیگری ریزی شراب آرزوها را
به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را
مگو با من !مگو از هستی ومستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه و خنده های من رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن
ببر از خاط آشفته نامم را بزن بر سنگ جانم را مرا بشکن برو
بگو آخر کجا رفتی ؟
کنون کز من بجا مشت پری از آشیان مانده
بیا آتش بزن این آشیان واین بال وپر را
رها کن این دل غمگین وتنها را
که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق وامیدت
تورا راندم ولی هرگز مگو بامن
که اصلا معنی محبت را نمیدانم
که در چشمان تو غم دردت نمیخوانم
تورا راندم ولی گویی آن لحظه آسمان میمرد
جهان تاریک میگشت کهکشان میمرد
درون سینه ام ناله میزد باز کن از پای زنجیرم .....
مرو ....مرو من بی تو میمیرم
ولی من در میان های های گریه هایم خندیدم
که تو هرگز ندانی از غصه میمیرم
برای دیگری سر کن نوای عشق ومستی را
بخوان در گوش وجان دیگری آوای هستی را
تو ای تنها امید من بی من از آن کوچه بگذر
مرا یکدم بیاد آور که میگفتم :که من بی تو میمیرم
شعر از : هما میر افشار
تقدیم به : هما: س.ح
برچسب:
نویسنده: میثم