دوئل عشق
درست مثل یه دوئل بود سینه به سینه هم ایستاده بودیم گرمی نفسهایش را روی صورتم حس می کردم سنگینی نگاهش منو آزار می داد هر دومون می دونستیم که باید بریم ولی هیچ کدوممون جرأت نداشتیم که از جامون تکون بخوریم با هم قرار گذاشته بودیم که برای اینکه بفهمیم واقعاً عاشق همیم یک تست برای خودمون بزاریم یک آزمون آزمون عشق قرار بود هر کی از یک طرف جدا بره می گفتیم هر کی واقعاً عاشق باشه بر می گرده به نقطه شروع وانتظار معشوقشو می کشه مهم نبود که کی به این نتیجه می رسیم مهم این بود که بالاخره به این نتیجه برسیم می گفتیم تو راه رفتن هرچی بخواهیم می تونیم بخوریم هر چقدر که بخوایم می تونیم بخوابیم ولی تو راه برگشت چون عاشق بودیم بدون معشوقمون نه بخوریم نه بخوابیم آخه می گفتیم یه عاشق واقعی بدونه معشوقش هیچ کاری نمی تونه بکونه این جوری می فهمیدیم که واقعاً عاشقیم یا نه.
هر دومون یک جوری با چشمامون بهم فهموندیم که باید حرکت کنیم رویمان را از هم برگردوندیم و مثل یک دوئل شروع به حرکت کردیم 1... 2... 3... 4... 5... 6... 7... دیگه صدای قدم هاشو نشنیدم دلم هری ریخت ترسیدم، ترسیدم که اون عاشق شده باشه و من ....
خواستم برگردم ولی به خودم گفتم تو که هنوز عاشق نشدی پس اونقدر برو تا واقعاً عاشق بشی پس شروع کردم به حرکت 10000001... 10000002... 10000003... دیگه توان شمردن قدمهامو نداشتم دلم همش پیش اون بود می ترسیدم که اون عاشق شده باشه و من ..
شب شده بود رفتم زیر یک درخت نشستم بوی بهار از شکوفه های درخت می اومد همین جور که نشسته بودم خوابم برد میلی به خوردن چیزی برای صبحانه نداشتم پس شروع به حرکت کردم توی راه همش به اون فکر می کردم به اون نگاه های سنگین لحظه حرکتش ولی هر لحظه که بیشتر به اون فکر می کردم از خودم بیشتر بدم میومد برای اینکه اون عاشق بود ومن ...
نمی دونم چند ماه بود که گذشته بود فکر کنم طرفای پاییز بود چون سوز و سرمای پاییزی را حس می کردم
صبح بود پا شدم رفتم از درخت سیبی که روبه روم بود یک سیب بچینم و بخورم سیب را چیدم و نشستم زیر درخت تا اونو بخورم تا اومدم یه گاز به اون بزنم یاد حوا افتادم که از سیب درخت ممنوعه خورد و ...
شروع کردم به گریه کردن حس جدیدی راتوی وجودم حس کردم فهمیدم که عاشق شدم.
بدونه اینکه حتی لحظه ی را از دست بدم شروع کردم به حرکت دوست داشتم هر چه زود تر به اون برسم پس شروع به دویدن کردم دیگه نفسم بالا نمی اومد ولی من عاشق بودم وعاشقی بدونه معشوقش...
بهار بود که رسیدم به اونجا به نقطه شروع باورم نمی شد که دارم چی می بینم خون تو رگهام منجمد شده بود اونجا تو نقطه حرکتمون یک مشت خاک بود تازه فهمیدم که عاشق شدن و عاشق بودن چقدر سخته من عاشق شده بودم وعاشقی بدونه معشوقش...
ولی مطمئن بودم که منم همون روزها به اون می رسم پس همونجا نشستم.
من یه چیزی را تو این آزمون خیلی خوب فهمیدم اونم اینکه توی دوئل عشق دو نفر میمیرن.
دوئل عشق سخترین دوئل سخترین.............
برچسب:
نویسنده: میثم