بازهم من ماندم و خودم؛باز هم من ماندم و جاده ای که حاکی ازگذر توست
و شهامت تازای که یافته ام.
باز هم من انده ام و قصه ای که انگار دنباله ای ندارد.
باز هم من مانده ام و این همه نانوشته....
بازهم من مانده ام وحسرت دیدنت؛و بغض نشکفته در گلویم.
به گمانم همه چیز تمام شده است و کارازکارگذشته است.
به گمانم بایدباورکنم که قصه تمام شده است
؛انتظارم به پایان رسیده است
حال تو مانده ای ویک دنیای تلخ
که گاه وبی گاه وجودت را به تسخیردر می اورد
حال تو مانده ای ویک دنیا توجیه؛ویک دنیاحرف نگفته.
حال تو مانده ای ویک دنیاغربت؛ویک دنیارویای ویران شده.
حال تو مانده ای ویک دنیا تنهایی..
سهم من وتوازهم همین شش حرف ساده ایست که وسعتی بی انتها دارد
حال تو مانده ای ویک دنیا آرزوی کال
باورت می شود قصه ی عشقمان تمام شده باشد
ومامانده باشیم و یک دنیاهیچ....
باورم شود...... باورت شود...
همه چیز تمام شد
به سادگی لبخندهای پاکمان
به سادگی رقصیدن قاصدک درباد.
برچسب:
نویسنده: میثم