<no title>
-
تاریخ: 1391/12/20 ساعت: 12:54
<no title>
-
تاریخ: 1391/12/20 ساعت: 12:54
مـُقاومَـــــم ....
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
اگر سُڪوت ڪردم بـہ روے ِ زندگے بـہ پاے ِ خوب بودنـم نگُـذار روزگـار بـا ضََربـہ هـایـش مـَرا لـال ڪَرده . . . فقـط گـَہگـاهے لَبخند میزنـَم ڪــــــہ بــــدانـَد هَنوزهـَم مـُقاومَم براے ِضَربـہ هایـَش
פـس مــآבرمـْـ
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
اوّليـْלּ פـس مــآבرمـْـ بــہ مَـלּْ!!! تــَهــوُع بــُــوבْ !!! اَز بـقيـــہ هيچْ انتظـــــآرے نـَבارَمـْ !
♥ دلمـ ♥
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
... / غـُصـّــہ نــخـُورکنـ ــآر آمــנه امـ بـــآ نبــُوנنتـــ .../(!) خيلـے ڪہ ♥ دلمـ ♥ بگيــرَנ ، گـريــِہ مے کنَمـ (!)
بی تو میمیرم
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
1.من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت.2.اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بو...
دوزخــت ...
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
خدایــــا !خط و نشان دوزخــت را برایـم نکش !جهنم تـر از دنـیایـتجایـــی سراغ ندارم…
بیاد بیار
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت دارهوقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش توییوقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجهوقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلتیه کلبه ساخته بود وقتی چشمات از تصویرم تهی شدندبه یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش...
چــــــــرا ؟
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
ما که وزنی نداریمپس چرا به دل دیگران سنگینی میکنیم ؟
بخنـــــــد ...
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
به چه می خندی تـــــــــــــو...؟به نگاهم که چه مستانه تـو را باور کرد!یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد...!به چه می خندی تـــــــــــــو...؟ به دل ساده ی من که دگر تا به ابد،نیز به فکر خود نیست...؟!خنده دار است بخنــــــــــــد .....
وابستـــــــــــگی
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
از دور دوستت داشتمبي هيچ عطريآغوشينگاهييا حتي بوسه ايتنها...دوستت داشتماما،حالا اگر دور شويچه كنم با اين همه وابستگي؟؟؟
بی تو میمیرم
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 23:31
بیا دوری کنیم از هم بیا تنها بشیم کم کم بیــــــــا با من تو بدتر شووووووو بیـــا از من تو ردشووووو ردشوووببین گاهی یه وقتهای دلم سر میره از احساس نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداس تنم محتاج گرماته زیادی دل به تو بستم هیچ دردی در این حد نیست من از این زندگی خستم دلم تنگ میشه بیش از حد دلم ت...
<no title>
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 22:03
دختر کوچک به مهمان گفت:ميخواي عروسکهامو ببيني؟مهمان با مهرباني جواب داد:بله.دخترک دويد و همه ي عروسکهاشو آورد،بعضي از اونا خيلي بانمک بودن.دربين اونايک عروسک باربي هم بود.مهمان از دخترک پرسيد:کدومشونو بيشتر از همه دوست داري؟و پيش خودش فکر کرد:حتما" باربي.اما خيلي تعجب کرد وقتي که ديددخترک به عروسک ت...
خداوندا
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 22:03
خداوندا؛دقیق یادم نیست آخرین بار؛ کی خود را پیدا کردم؛اما خوب یادم هست؛هر گاه که گم شدم؛ دستم در دست تو نبود ...
گنجشک با خدا قهر بود
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 22:03
گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب...
به این میگن عشق
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 22:03
به این میگن عشقیک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسیدچرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”دوست دارمتو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنمثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگیباشه.. ...
دوستت دارم
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 22:03
دوستت دارم
<no title>
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 22:03
چـقـدر خـوبـهیـکـی بـاشـهیـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـهسـرتـو بـزاری روی سـیـنـشآرومـت کـنـهحـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـهعـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـهچـقـدر خـوبـهچـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـهغـصـه نـخـوری هـامن کــ ـــنـــ ـــارتـــــــ ـــــــــم
<no title>
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 22:03
صورتحساب !!!
-
تاریخ: 1391/12/17 ساعت: 22:03
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان جمع بدهی شما به م...